بخش 4 - سقوط جمشید
Toggle stanza 1از آن پس برآمد ز ایران خروش
11
از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
22
سیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمّشید
33
بر او تیره شد فرّهٔ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردی
44
پدید آمد از هر سویی خسروی
یکی نامجویی ز هر پهلُوی
55
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداخته
66
یکایک ز ایران برآمد سپاه
سوی تازیان برگرفتند راه
77
شنودند کانجا یکی مهتر است
پر از هول شاه اژدها پیکر است
88
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
99
به شاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
1010
کی اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
1111
از ایران و از تازیان لشکری
گزین کرد گرد از همه کشوری
1212
سوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بروی
1313
چو جمشید را بخت شد کندرو
به تنگ اندر آمد جهاندار نو
1414
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
1515
چو صد سالش اندر جهان کس ندید
بر او نام شاهی و او ناپدید
1616
صدم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دین
1717
نهان گشته بود از بد اژدها
نیامد به فرجام هم ز او رها
1818
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
1919
به ارّهش سراسر به دو نیم کرد
جهان را از او پاک بیبیم کرد
2020
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
2121
از او بیش بر تخت شاهی که بود
بر آن رنج بردن چه آمدش سود
2222
گذشته بر او سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
2323
چه باید همه زندگانی دراز
چو گیتی نخواهد گشادنت راز
2424
همی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید به گوش
2525
یکایک چو گوئی که گسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نیز چهر
2626
بدو شاد باشی و نازی بدوی
همان راز دل را گشایی بدوی
2727
یکی نغز بازی برون آورد
به دلت اندرون درد و خون آورد
2828
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود بِرْهان ز رنج

