بخش 20
Toggle stanza 1تهی شد ز کینه سر کینه دار
11
تهی شد ز کینه سر کینه دار
گریزان همی رفت سوی حصار
22
پس اندر سپاه منوچهر شاه
دمان و دنان برگرفتند راه
33
چو شد سلم تا پیش دریا کنار
ندید آنچه کشتی برآن رهگذار
44
چنان شد ز بس کشته و خسته دشت
که پوینده را راه دشوار گشت
55
پر از خشم و پر کینه سالار نو
نشست از بر چرمهٔ تیزرو
66
بیفگند برگستوان و بتاخت
به گرد سپه چرمه اندر نشاخت
77
رسید آنگهی تنگ در شاه روم
خروشید کای مرد بیداد شوم
88
بکشتی برادر ز بهر کلاه
کله یافتی چند پویی براه
99
کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت
به بار آمد آن خسروانی درخت
1010
زتاج بزرگی گریزان مشو
فریدونت گاهی بیاراست نو
1111
درختی که پروردی آمد به بار
بیابی هم اکنون برش در کنار
1212
اگر بار خارست خود کشتهای
و گر پرنیانست خود رشتهای
1313
همی تاخت اسپ اندرین گفتگوی
یکایک به تنگی رسید اندر اوی
1414
یکی تیغ زد زود بر گردنش
بدو نیمه شد خسروانی تنش
1515
بفرمود تا سرش برداشتند
به نیزه به ابر اندر افراشتند
1616
بماندند لشکر شگفت اندر اوی
ازان زور و آن بازوی جنگجوی
1717
همه لشکر سلم همچون رمه
که بپراگند روزگار دمه
1818
برفتند یکسر گروها گروه
پراگنده در دشت و دریا و کوه
1919
یکی پرخرد مرد پاکیزه مغز
که بودش زبان پر ز گفتار نغز
2020
بگفتند تا زی منوچهر شاه
شود گرم و باشد زبان سپاه
2121
بگوید که گفتند ما کهتریم
زمین جز به فرمان او نسپریم
2222
گروهی خداوند بر چارپای
گروهی خداوند کشت و سرای
2323
سپاهی بدین رزمگاه آمدیم
نه بر آرزو کینه خواه آمدیم
2424
کنون سر به سر شاه را بندهایم
دل و جان به مهر وی آگندهایم
2525
گرش رای جنگ است و خون ریختن
نداریم نیروی آویختن
2626
سران یکسره پیش شاه آوریم
بر او سر بیگناه آوریم
2727
براند هر آن کام کو را هواست
برین بیگنه جان ما پادشاست
2828
بگفت این سخن مرد بسیار هوش
سپهدار خیره بدو دادگوش
2929
چنین داد پاسخ که من کام خویش
به خاک افگنم برکشم نام خویش
3030
هر آن چیز کان نز ره ایزدیست
از آهرمنی گر ز دست بدیست
3131
سراسر ز دیدار من دور باد
بدی را تن دیو رنجور باد
3232
شما گر همه کینهدار منید
وگر دوستدارید و یار منید
3333
چو پیروزگر دادمان دستگاه
گنه کار پیدا شد از بیگناه
3434
کنون روز دادست بیداد شد
سران را سر از کشتن آزاد شد
3535
همه مهر جویید و افسون کنید
ز تن آلت جنگ بیرون کنید
3636
خروشی بر آمد ز پرده سرای
که ای پهلوانان فرخنده رای
3737
ازین پس به خیره مریزید خون
که بخت جفاپیشگان شد نگون
3838
همه آلت لشکر و ساز جنگ
ببردند نزدیک پور پشنگ
3939
سپهبد منوچهر بنواختشان
براندازه بر پایگه ساختشان
4040
سوی دژ فرستاد شیروی را
جهاندیده مرد جهانجوی را
4141
بفرمود کان خواسته برگرای
نگه کن همه هر چه یابی به جای
4242
به پیلان گردونکش آن خواسته
به درگاه شاهآور آراسته
4343
بفرمود تا کوس رویین و نای
زدند و فرو هشت پرده سرای
4444
سپه را ز دریا به هامون کشید
ز هامون سوی آفریدون کشید
4545
چو آمد به نزدیک تمیشه باز
نیا را بدیدار او بد نیاز
4646
برآمد ز در نالهٔ کر نای
سراسر بجنبید لشکر ز جای
4747
همه پشت پیلان ز پیروزه تخت
بیاراست سالار پیروز بخت
4848
چه با مهد زرین به دیبای چین
بگوهر بیاراسته همچنین
4949
چه با گونه گونه درفشان درفش
جهانی شده سرخ و زرد و بنفش
5050
ز دریای گیلان چو ابر سیاه
دمادم بساری رسید آن سپاه
5151
چو آمد بنزدیک شاه آن سپاه
فریدون پذیره بیامد براه
5252
همه گیل مردان چو شیر یله
ابا طوق زرین و مشکین کله
5353
پس پشت شاه اندر ایرانیان
دلیران و هر یک چو شیر ژیان
5454
به پیش سپاه اندرون پیل و شیر
پس ژنده پیلان یلان دلیر
5555
درفش درفشان چو آمد پدید
سپاه منوچهر صف بر کشید
5656
پیاده شد از باره سالار نو
درخت نوآیین پر از بار نو
5757
زمین را ببوسید و کرد آفرین
بران تاج و تخت و کلاه و نگین
5858
فریدونش فرمود تا برنشست
ببوسید و بسترد رویش به دست
5959
پس آنگه سوی آسمان کرد روی
که ای دادگر داور راستگوی
6060
تو گفتی که من دادگر داورم
به سختی ستم دیده را یاورم
6161
همم داد دادی و هم داوری
همم تاج دادی هم انگشتری
6262
بفرمود پس تا منوچهر شاه
نشست از بر تخت زر با کلاه
6363
سپهدار شیروی با خواسته
به درگاه شاه آمد آراسته
6464
بفرمود پس تا منوچهر شاه
ببخشید یکسر همه با سپاه
6565
چو این کرده شد روز برگشت بخت
بپژمرد برگ کیانی درخت
6666
کرانه گزید از بر تاج و گاه
نهاده بر خود سر هر سه شاه
6767
پر از خون دل و پر ز گریه دو روی
چنین تا زمانه سرآمد بروی
6868
فریدون شد و نام ازو ماند باز
برآمد برین روزگار دراز
6969
همان نیکنامی به و راستی
که کرد ای پسر سود برکاستی
7070
منوچهر بنهاد تاج کیان
بزنار خونین ببستش میان
7171
برآیین شاهان یکی دخمه کرد
چه از زر سرخ و چه از لاژورد
7272
نهادند زیر اندرش تخت عاج
بیاویختند از بر عاج تاج
7373
بپدرود کردنش رفتند پیش
چنان چون بود رسم آیین و کیش
7474
در دخمه بستند بر شهریار
شد آن ارجمند از جهان زار و خوار
7575
جهانا سراسر فسوسی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد

