بخش 12 - ستایش سلطان محمود
Toggle stanza 1جهان آفرین تا جهان آفرید
11
جهان آفرین تا جهان آفرید
چون او مرزبانی نیامد پدید
22
چو خورشید بر چرخ بنمود تاج
زمین شد به کردار تابنده عاج
33
چه گویم که خورشید تابان که بود
کز او در جهان روشنایی فزود
44
ابوالقاسم آن شاه پیروز بخت
نهاد از بر تاج خورشید تخت
55
ز خاور بیاراست تا باختر
پدید آمد از فرّ او کان زر
66
مرا اختر خفته بیدار گشت
به مغز اندر اندیشه بسیار گشت
77
بدانستم آمد زمان سخن
کنون نو شود روزگار کهن
88
بر اندیشهٔ شهریار زمین
بخفتم شبی لب پر از آفرین
99
دل من چو نور اندر آن تیره شب
نخفته گشاده دل و بسته لب
1010
چنان دید روشن روانم به خواب
که رخشنده شمعی بر آمد ز آب
1111
همه روی گیتی شب لاژورد
از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد
1212
در و دشت بر سان دیبا شدی
یکی تخت پیروزه پیدا شدی
1313
نشسته بر او شهریاری چو ماه
یکی تاج بر سر به جای کلاه
1414
رده بر کشیده سپاهش دو میل
به دست چپش هفتصد ژنده پیل
1515
یکی پاک دستور پیشش به پای
به داد و به دین شاه را رهنمای
1616
مرا خیره گشتی سر از فرّ شاه
و زان ژنده پیلان و چندان سپاه
1717
چو آن چهرهٔ خسروی دیدمی
از آن نامداران بپرسیدمی
1818
که این چرخ و ماه است یا تاج و گاه
ستاره است پیش اندرش یا سپاه
1919
یکی گفت کاین شاه روم است و هند
ز قنّوج تا پیش دریای سند
2020
به ایران و توران ورا بندهاند
به رای و به فرمان او زندهاند
2121
بیاراست روی زمین را به داد
بپردخت از آن تاج بر سر نهاد
2222
جهاندار محمود شاه بزرگ
به آبشخور آرد همی میش و گرگ
2323
ز کشمیر تا پیش دریای چین
بر او شهریاران کنند آفرین
2424
چو کودک لب از شیر مادر بشست
ز گهواره محمود گوید نخست
2525
نپیچد کسی سر ز فرمان اوی
نیارد گذشتن ز پیمان اوی
2626
تو نیز آفرین کن که گویندهای
بدو نام جاوید جویندهای
2727
چو بیدار گشتم بجستم ز جای
چه مایه شب تیره بودم به پای
2828
بر آن شهریار آفرین خواندم
نبودم درم جان بر افشاندم
2929
به دل گفتم این خواب را پاسخ است
که آواز او بر جهان فرخ است
3030
بر آن آفرین کو کند آفرین
بر آن بخت بیدار و فرخ زمین
3131
ز فرش جهان شد چو باغ بهار
هوا پر ز ابر و زمین پر نگار
3232
از ابر اندر آمد به هنگام نم
جهان شد به کردار باغ ارم
3333
به ایران همه خوبی از داد اوست
کجا هست مردم همه یاد اوست
3434
به بزم اندرون آسمان سخاست
به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست
3535
به تن ژنده پیل و به جان جبرئیل
به کف ابر بهمن به دل رود نیل
3636
سر بخت بدخواه با خشم اوی
چو دینار خوارست بر چشم اوی
3737
نه کند آوری گیرد از باج و گنج
نه دل تیره دارد ز رزم و ز رنج
3838
هر آن کس که دارد ز پروردگان
از آزاد و از نیکدل بردگان
3939
شهنشاه را سر به سر دوستوار
به فرمان ببسته کمر استوار
4040
نخستین برادرش کهتر به سال
که در مردمی کس ندارد همال
4141
ز گیتی پرستندهٔ فر و نصر
زیَد شاد در سایهٔ شاه عصر
4242
کسی کش پدر ناصرالدین بود
سر تخت او تاج پروین بود
4343
و دیگر دلاور سپهدار طوس
که در جنگ بر شیر دارد فسوس
4444
ببخشد درم هر چه یابد ز دهر
همی آفرین یابد از دهر بهر
4545
به یزدان بود خلق را رهنمای
سر شاه خواهد که باشد به جای
4646
جهان بیسر و تاج خسرو مباد
همیشه بماناد جاوید و شاد
4747
همیشه تن آباد با تاج و تخت
ز درد و غم آزاد و پیروز بخت
4848
کنون باز گردم به آغاز کار
سوی نامهٔ نامور شهریار

