بخش 11 - در داستان ابو منصور
Toggle stanza 1بدین نامه چون دست کردم دراز
11
بدین نامه چون دست کردم دراز
یکی مهتری بود گردنفراز
22
جوان بود و از گوهر پهلوان
خردمند و بیدار و روشن روان
33
خداوند رای و خداوند شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم
44
مرا گفت کز من چه باید همی
که جانت سخن برگراید همی
55
به چیزی که باشد مرا دسترس
بکوشم نیازت نیارم به کس
66
همی داشتم چون یکی تازه سیب
که از باد نامد به من بر نهیب
77
به کیوان رسیدم ز خاک نژند
از آن نیکدل نامدار ارجمند
88
به چشمش همان خاک و هم سیم و زر
کریمی بدو یافته زیب و فر
99
سراسر جهان پیش او خوار بود
جوانمرد بود و وفادار بود
1010
چنان نامور گم شد از انجمن
چو در باغ سرو سهی از چمن
1111
نه ز او زنده بینم نه مرده نشان
به دست نهنگان مردم کشان
1212
دریغ آن کمربند و آن گِردگاه
دریغ آن کِیی برز و بالای شاه
1313
گرفتار ز او دل شده ناامید
نوان لرز لرزان به کردار بید
1414
یکی پند آن شاه یاد آوریم
ز کژی روان سوی داد آوریم
1515
مرا گفت کاین نامهٔ شهریار
گرت گفته آید به شاهان سپار
1616
بدین نامه من دست بردم فراز
به نام شهنشاه گردنفراز

