بخش 2
Toggle stanza 1ز سالش چو یک پنجه اندر کشید
11
ز سالش چو یک پنجه اندر کشید
سه فرزندش آمد گرامی پدید
22
به بخت جهاندار هر سه پسر
سه خسرو نژاد از در تاج زر
33
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز مانندهٔ شهریار
44
از این سه دو پاکیزه از شهرناز
یکی کهتر از خوب چهر ارنواز
55
پدر نوز ناکرده از ناز نام
همی پیش پیلان نهادند گام
66
فریدون از آن نامداران خویش
یکی را گرانمایهتر خواند پیش
77
کجا نام او جندل پرهنر
به هر کار دلسوز بر شاه بر
88
بدو گفت برگرد گرد جهان
سه دختر گزین از نژاد مهان
99
سه خواهر ز یک مادر و یک پدر
پری چهره و پاک و خسرو گهر
1010
به خوبی سزای سه فرزند من
چنان چون بشاید به پیوند من
1111
به بالا و دیدار هر سه یکی
که این را ندانند ازان اندکی
1212
چو بشنید جندل ز خسرو سخن
یکی رای پاکیزه افگند بن
1313
که بیدار دل بود و پاکیزه مغز
زبان چرب و شایستهٔ کار نغز
1414
ز پیش سپهبد برون شد به راه
ابا چند تن مر ورا نیکخواه
1515
یکایک ز ایران سراندر کشید
پژوهید و هرگونه گفت و شنید
1616
به هر کشوری کز جهان مهتری
به پرده درون داشتن دختری
1717
نهفته بجستی همه رازشان
شنیدی همه نام و آوازشان
1818
ز دهقان پر مایه کس را ندید
که پیوستهٔ آفریدون سزید
1919
خردمند و روشندل و پاکتن
بیامد بر سرو شاه یمن
2020
نشان یافت جندل مر اورا درست
سه دختر چنان چون فریدون بجست
2121
خرامان بیامد به نزدیک سرو
چنان چون به پیش گل اندر تذرو
2222
زمین را ببوسید و چربی نمود
برآن کهتری آفرین برفزود
2323
به جندل چنین گفت شاه یمن
که بیآفرینت مبادا دهن
2424
چه پیغام داری چه فرمان دهی
فرستادهای گر گرامی رهی
2525
بدو گفت جندل که خرم بدی
همیشه ز تو دور دست بدی
2626
از ایران یکی کهترم چون شمن
پیام آوریده به شاه یمن
2727
درود فریدون فرخ دهم
سخن هر چه پرسند پاسخ دهم
2828
ترا آفرین از فریدون گرد
بزرگ آنکسی کو نداردش خرد
2929
مرا گفت شاه یمن را بگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی
3030
بدان ای سر مایهٔ تازیان
کز اختر بدی جاودان بیزیان
3131
مرا پادشاهی آباد هست
همان گنج و مردی و نیروی دست
3232
سه فرزند شایستهٔ تاج و گاه
اگر داستان را بود گاه ماه
3333
ز هر کام و هر خواسته بینیاز
به هر آرزو دست ایشان دراز
3434
مر این سه گرانمایه را در نهفت
بباید کنون شاهزاده سه جفت
3535
ز کار آگهان آگهی یافتم
بدین آگهی تیز بشتافتم
3636
کجا از پس پرده پوشیده روی
سه پاکیزه داری تو ای نامجوی
3737
مران هرسه را نوز ناکرده نام
چو بشنیدم این دل شدم شادکام
3838
که ما نیز نام سه فرخ نژاد
چو اندر خور آید نکردیم یاد
3939
کنون این گرامی دو گونه گهر
بباید برآمیخت با یکدگر
4040
سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی
سزا را سزاوار بیگفتوگوی
4141
فریدون پیامم بدین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد
4242
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چون زاب کنده سمن
4343
همیگفت گر پیش بالین من
نبیند سه ماه این جهانبین من
4444
مرا روز روشن بود تاره شب
بباید گشادن به پاسخ دو لب
4545
سراینده را گفت کای نامجوی
زمان باید اندر چنین گفتگوی
4646
شتابت نباید به پاسخ کنون
مرا چند رازست با رهنمون
4747
فرستاده را زود جایی گزید
پس آنگه به کار اندرون بنگرید
4848
بیامد در بار دادن ببست
به انبوه اندیشگان در نشست
4949
فراوان کس از دشت نیزهوران
بر خویش خواند آزموده سران
5050
نهفته برون آورید از نهفت
همه رازها پیش ایشان بگفت
5151
که ما را به گیتی ز پیوند خویش
سه شمعست روشن به دیدار پیش
5252
فریدون فرستاد زی من پیام
بگسترد پیشم یکی خوب دام
5353
همیکرد خواهد ز چشمم جدا
یکی رای باید زدن با شما
5454
فرستاده گوید چنین گفت شاه
که ما را سه شاهست زیبای گاه
5555
گراینده هر سه به پیوند من
به سه روی پوشیده فرزند من
5656
اگر گویم آری و دل زان تهی
دروغم نه اندر خورد با مهی
5757
وگر آرزوها سپارم بدوی
شود دل پر آتش پر از آب روی
5858
وگر سر بپیچم ز فرمان او
به یک سو گرایم ز پیمان او
5959
کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین
6060
شنیدستم از مردم راهجوی
که ضحاک را زو چه آمد بروی
6161
ازین در سخن هر چه دارید یاد
سراسر به من بر بباید گشاد
6262
جهان آزموده دلاور سران
گشادند یکیک به پاسخ زبان
6363
که ما همگنان آن نبینیم رای
که هر باد را تو بجنبی ز جای
6464
اگر شد فریدون جهان شهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
6565
سخنگفتن و کوشش آیین ماست
عنان و سنان تافتن دین ماست
6666
به خنجر زمین را میستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
6767
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
سر بدره بگشای و لب را ببند
6868
و گر چارهٔ کار خواهی همی
بترسی ازین پادشاهی همی
6969
ازو آرزوهای پرمایه جوی
که کردار آنرا نبینند روی
7070
چو بشنید از آن نامداران سخن
نه سر دید آن را به گیتی نه بن

