بخش 8
Toggle stanza 1چنان بد که ابلیس روزی پگاه
11
چنان بد که ابلیس روزی پگاه
یکی انجمن کرد پنهان ز شاه
22
به دیوان چنین گفت کامروز کار
به رنج و به سختیست با شهریار
33
یکی دیو باید کنون نغزدست
که داند ز هرگونه رای و نشست
44
شود جان کاووس بیره کند
به دیوان برین رنج کوته کند
55
بگرداندش سر ز یزدان پاک
فشاند بر آن فر زیباش خاک
66
شنیدند و بر دل گرفتند یاد
کس از بیم کاووس پاسخ نداد
77
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین چربدستی مراست
88
غلامی بیاراست از خویشتن
سخنگوی و شایستهٔ انجمن
99
همی بود تا یک زمان شهریار
ز پهلو برون شد ز بهر شکار
1010
بیامد بر او زمین بوس داد
یکی دستهٔ گل به کاووس داد
1111
چنین گفت کاین فر زیبای تو
همی چرخگردان سزد جای تو
1212
به کام تو شد روی گیتی همه
شبانی و گردنکشان چون رمه
1313
یکی کار ماندست کاندر جهان
نشان تو هرگز نگردد نهان
1414
چه دارد همی آفتاب از تو راز
که چون گردد اندر نشیب و فراز
1515
چگونست ماه و شب و روز چیست
برین گردش چرخ سالار کیست
1616
دل شاه ازان دیو بیراه شد
روانش ز اندیشه کوتاه شد
1717
گمانش چنان شد که گردان سپهر
به گیتی مراو را نمودست چهر
1818
ندانست کاین چرخ را مایه نیست
ستاره فراوان و ایزد یکیست
1919
همه زیر فرمانش بیچارهاند
که با سوزش و جنگ و پتیارهاند
2020
جهان آفرین بینیازست ازین
ز بهر تو باید سپهر و زمین
2121
پراندیشه شد جان آن پادشا
که تا چون شود بی پر اندر هوا
2222
ز دانندگان بس بپرسید شاه
کزین خاک چندست تا چرخ ماه
2323
ستاره شمر گفت و خسرو شنید
یکی کژ و ناخوب چاره گزید
2424
بفرمود پس تا به هنگام خواب
برفتند سوی نشیم عقاب
2525
ازان بچه بسیار برداشتند
به هر خانهای بر دو بگذاشتند
2626
همی پرورانیدشان سال و ماه
به مرغ و به گوشت بره چندگاه
2727
چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر
بدان سان که غرم آوریدند زیر
2828
ز عود قماری یکی تخت کرد
سر درزها را به زر سخت کرد
2929
به پهلوش بر نیزهای دراز
ببست و برانگونه بر کرد ساز
3030
بیاویخت از نیزه ران بره
ببست اندر اندیشه دل یکسره
3131
ازن پس عقاب دلاور چهار
بیاورد و بر تخت بست استوار
3232
نشست از بر تخت کاووس شاه
که اهریمنش برده بد دل ز راه
3333
چو شد گرسنه تیز پران عقاب
سوی گوشت کردند هر یک شتاب
3434
ز روی زمین تخت برداشتند
ز هامون به ابر اندر افراشتند
3535
بدان حد که شان بود نیرو به جای
سوی گوشت کردند آهنگ و رای
3636
شنیدم که کاووس شد بر فلک
همی رفت تا بر رسد بر ملک
3737
دگر گفت ازان رفت بر آسمان
که تا جنگ سازد به تیر و کمان
3838
ز هر گونهای هست آواز این
نداند به جز پر خرد راز این
3939
پریدند بسیار و ماندند باز
چنین باشد آنکس که گیردش آز
4040
چو با مرغ پرنده نیرو نماند
غمی گشت پرهاب خوی درنشاند
4141
نگونسار گشتند ز ابر سیاه
کشان بر زمین از هوا تخت شاه
4242
سوی بیشهٔ شیرچین آمدند
به آمل بروی زمین آمدند
4343
نکردش تباه از شگفتی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
4444
سیاووش زو خواست کاید پدید
ببایست لختی چمید و چرید
4545
به جای بزرگی و تخت نشست
پشیمانی و درد بودش به دست
4646
بمانده به بیشه درون زار و خوار
نیایش همی کرد با کردگار

