بخش 2
Toggle stanza 1ز گفتار دهقان یکی داستان
11
ز گفتار دهقان یکی داستان
بپیوندم از گفتهٔ باستان
22
ز موبد برین گونه بر داشت یاد
که رستم یکی روز از بامداد
33
غمی بد دلش ساز نخچیر کرد
کمر بست و ترکش پر از تیر کرد
44
سوی مرز توران چو بنهاد روی
چو شیر دژآگاه نخچیرجوی
55
چو نزدیکی مرز توران رسید
بیابان سراسر پر از گور دید
66
برافروخت چون گل رخ تاجبخش
بخندید وز جای برکند رخش
77
به تیر و کمان و به گرز و کمند
بیفگند بر دشت نخچیر چند
88
ز خاشاک وز خار و شاخ درخت
یکی آتشی برفروزید سخت
99
چو آتش پراگنده شد پیلتن
درختی بجست از در بابزن
1010
یکی نره گوری بزد بر درخت
که در چنگ او پر مرغی نسخت
1111
چو بریان شد از هم بکند و بخورد
ز مغز استخوانش برآورد گرد
1212
بخفت و برآسود از روزگار
چمان و چران رخش در مرغزار
1313
سواران ترکان تنی هفت و هشت
بران دشت نخچیرگه برگذشت
1414
یکی اسپ دیدند در مرغزار
بگشتند گرد لب جویبار
1515
چو بر دشت مر رخش را یافتند
سوی بند کردنش بشتافتند
1616
گرفتند و بردند پویان به شهر
همی هر یک از رخش جستند بهر
1717
چو بیدار شد رستم از خواب خوش
به کار امدش بارهٔ دستکش
1818
بدان مرغزار اندرون بنگرید
ز هر سو همی بارگی را ندید
1919
غمی گشت چون بارگی را نیافت
سراسیمه سوی سمنگان شتافت
2020
همی گفت کاکنون پیاده دوان
کجا پویم از ننگ تیرهروان
2121
چه گویند گردان که اسپش که برد
تهمتن بدین سان بخفت و بمرد
2222
کنون رفت باید به بیچارگی
سپردن به غم دل به یکبارگی
2323
کنون بست باید سلیح و کمر
به جایی نشانش بیابم مگر
2424
همی رفت زین سان پر اندوه و رنج
تن اندر عنا و دل اندر شکنج

