بخش 3
Toggle stanza 1چو نزدیک شهر سمنگان رسید
11
چو نزدیک شهر سمنگان رسید
خبر زو بشاه و بزرگان رسید
22
که آمد پیاده گو تاجبخش
به نخچیرگه زو رمیدست رخش
33
پذیره شدندش بزرگان و شاه
کسی کاو بسر بر نهادی کلاه
44
بدو گفت شاه سمنگان چه بود
که یارست با تو نبرد آزمود
55
درین شهر ما نیکخواه توایم
ستاده بفرمان و راه توایم
66
تن و خواسته زیر فرمان تست
سر ارجمندان و جان آن تست
77
چو رستم به گفتار او بنگرید
ز بدها گمانیش کوتاه دید
88
بدو گفت رخشم بدین مرغزار
ز من دور شد بیلگام و فسار
99
کنون تا سمنگان نشان پی است
وز آنجا کجا جویبار و نی است
1010
ترا باشد ار بازجویی سپاس
بباشم بپاداش نیکی شناس
1111
گر ایدون که ماند ز من ناپدید
سران را بسی سر بباید برید
1212
بدو گفت شاه ای سزاوار مرد
نیارد کسی با تو این کار کرد
1313
تو مهمان من باش و تندی مکن
به کام تو گردد سراسر سخن
1414
یک امشب به می شاد داریم دل
وز اندیشه آزاد داریم دل
1515
نماند پی رخش فرخ نهان
چنان بارهٔ نامدار جهان
1616
تهمتن به گفتار او شاد شد
روانش ز اندیشه آزاد شد
1717
سزا دید رفتن سوی خان او
شد از مژده دلشاد مهمان او
1818
سپهبد بدو داد در کاخ جای
همی بود در پیش او بر به پای
1919
ز شهر و ز لشکر مهانرا بخواند
سزاوار با او به شادی نشاند
2020
گسارندهٔ باده آورد ساز
سیه چشم و گلرخ بتان طراز
2121
نشستند با رودسازان به هم
بدان تا تهمتن نباشد دژم
2222
چو شد مست و هنگام خواب آمدش
همی از نشستن شتاب آمدش
2323
سزاوار او جای آرام و خواب
بیاراست و بنهاد مشک و گلاب

