بخش 23
Toggle stanza 1همی راند دستان گرفته شتاب
11
همی راند دستان گرفته شتاب
چو پرنده مرغ و چو کشتی برآب
22
کسی را نبد ز آمدنش آگهی
پذیره نرفتند با فرهی
33
خروشی برآمد ز پرده سرای
که آمد ز ره زال فرخندهرای
44
پذیره شدش سام یل شادمان
همی داشت اندر برش یک زمان
55
فرود آمد از باره بوسید خاک
بگفت آن کجا دید و بشنید پاک
66
نشست از بر تخت پرمایه سام
ابا زال خرم دل و شادکام
77
سخنهای سیندخت گفتن گرفت
لبش گشت خندان نهفتن گرفت
88
چنین گفت کامد ز کابل پیام
پیمبر زنی بود سیندخت نام
99
ز من خواست پیمان و دادم زمان
که هرگز نباشم بدو بدگمان
1010
ز هر چیز کز من به خوبی بخواست
سخنها بران برنهادیم راست
1111
نخست آنکه با ماه کابلستان
شود جفت خورشید زابلستان
1212
دگر آنکه زی او به مهمان شویم
بران دردها پاک درمان شویم
1313
فرستادهای آمد از نزد اوی
که پردخته شد کار بنمای روی
1414
کنون چیست پاسخ فرستاده را
چه گوییم مهراب آزاده را
1515
ز شادی چنان شد دل زال سام
که رنگش سراپای شد لعل فام
1616
چنین داد پاسخ که ای پهلوان
گر ایدون که بینی به روشن روان
1717
سپه رانی و ما به کابل شویم
بگوییم زین در سخن بشنویم
1818
به دستان نگه کرد فرخنده سام
بدانست کورا ازین چیست کام
1919
سخن هر چه از دخت مهراب نیست
به نزدیک زال آن جز از خواب نیست
2020
بفرمود تا زنگ و هندی درای
زدند و گشادند پرده سرای
2121
هیونی برافگند مرد دلیر
بدان تا شود نزد مهراب شیر
2222
بگوید که آمد سپهبد ز راه
ابا زال با پیل و چندی سپاه
2323
فرستاده تازان به کابل رسید
خروشی برآمد چنان چون سزید
2424
چنان شاد شد شاه کابلستان
ز پیوند خورشید زابلستان
2525
که گفتی همی جان برافشاندند
ز هر جای رامشگران خواندند

