بخش 9
Toggle stanza 1چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان
11
چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان
نبود آگه از رای تاریکشان
22
پذیره شدندش به آیین خویش
سپه سربسر باز بردند پیش
33
چو دیدند روی برادر به مهر
یکی تازهتر برگشادند چهر
44
دو پرخاشجوی با یکی نیک خوی
گرفتند پرسش نه بر آرزوی
55
دو دل پر ز کینه یکی دل به جای
برفتند هر سه به پرده سرای
66
به ایرج نگه کرد یکسر سپاه
که او بد سزاوار تخت و کلاه
77
بیآرامشان شد دل از مهر او
دل از مهر و دیده پر از چهر او
88
سپاه پراگنده شد جفت جفت
همه نام ایرج بد اندر نهفت
99
که هست این سزاوار شاهنشهی
جز این را نزیبد کلاه مهی
1010
به لشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت از کار لشکر گران
1111
به لشگرگه آمد دلی پر ز کین
جگر پر ز خون ابروان پر ز چین
1212
سراپرده پرداخت از انجمن
خود و تور بنشست با رای زن
1313
سخن شد پژوهنده از هردری
ز شاهی و از تاج هر کشوری
1414
به تور از میان سخن سلم گفت
که یک یک سپاه از چه گشتند جفت
1515
به هنگامهٔ بازگشتن ز راه
نکردی همانا به لشکر نگاه
1616
سپاه دو شاه از پذیره شدن
دگر بود و دیگر به بازآمدن
1717
که چندان کجا راه بگذاشتند
یکی چشم از ایرج نه برداشتند
1818
از ایران دلم خود به دو نیم بود
به اندیشه اندیشگان برفزود
1919
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
از این پس جز او را نخوانند شاه
2020
اگر بیخ او نگسلانی ز جای
ز تخت بلندت کشد زیر پای
2121
برین گونه از جای برخاستند
همه شب همی چاره آراستند

