بخش 20
Toggle stanza 1چنین گفت پس شاه گردن فراز
11
چنین گفت پس شاه گردن فراز
کزین هرچه گفتید دارید راز
22
بخواند آن زمان زال را شهریار
کزو خواست کردن سخن خواستار
33
بدان تا بپرسند ازو چند چیز
نهفته سخنهای دیرینه نیز
44
نشستند بیدار دل بخردان
همان زال با نامور موبدان
55
بپرسید مر زال را موبدی
ازین تیزهش راهبین بخردی
66
که از ده و دو تای سرو سهی
که رُستهست شاداب با فرهی
77
ازآن برزده هر یکی شاخ سی
نگردد کم و بیش در پارسی
88
دگر موبدی گفت کای سرفراز
دو اسپ گرانمایه و تیزتاز
99
یکی زان به کردار دریای قار
یکی چون بلور سپید آبدار
1010
بجنبید و هر دو شتابندهاند
همان یکدیگر را نیابندهاند
1111
سهدیگر چنین گفت کان سی سوار
کجا بگذرانند بر شهریار
1212
یکی کم شود باز چون بشمری
همان سی بود باز چون بنگری
1313
چهارم چنین گفت کان مرغزار
که بینی پر از سبزه و جویبار
1414
یکی مرد با تیز داسی بزرگ
سوی مرغزار اندر آید سترگ
1515
همی بدرود آن گیا خشک و تر
نه بردارد او هیچ ازآن کار سر
1616
دگر گفت کان برکشیده دو سرو
ز دریای با موج برسان غرو
1717
یکی مرغ دارد بریشان کنام
نشیمش به شام آن بود این به بام
1818
ازین چون بپرد شود برگ خشک
برآن بر نشیند دهد بوی مشک
1919
ازآن دو همیشه یکی آبدار
یکی پژمریده شده سوگوار
2020
بپرسید دیگر که بر کوهسار
یکی شارستان یافتم استوار
2121
خرامند مردم ازان شارستان
گرفته به هامون یکی خارستان
2222
بناها کشیدند سر تا به ماه
پرستنده گشتند و هم پیشگاه
2323
وزآن شارستانشان به دل نگذرد
کس از یاد کردن سخن نشمرد
2424
یکی بومهین خیزد از ناگهان
بر و بومشان پاک گردد نهان
2525
بدان شارستانشان نیاز آورد
هم اندیشگان دراز آورد
2626
به پرده درست این سخنها بجوی
به پیش ردان آشکارا بگوی
2727
گر این رازها آشکارا کنی
ز خاک سیه مشک سارا کنی

