بخش 10
Toggle stanza 1فرستاده نزدیک دستان رسید
11
فرستاده نزدیک دستان رسید
به کردار آتش دلش بردمید
22
سوی گرد مهراب بنهاد روی
همی تاخت با لشکری جنگجوی
33
چو مهراب را پای بر جای دید
به سرش اندرون دانش و رای دید
44
به دل گفت کاکنون ز لشکر چه باک
چه پیشم خزروان چه یک مشت خاک
55
پس آنگه سوی شهر بنهاد روی
چو آمد به شهر اندرون نامجوی
66
به مهراب گفت ای هشیوار مرد
پسندیده اندر همه کارکرد
77
کنون من شوم در شب تیرهگون
یکی دست یازم بریشان به خون
88
شوند آگه از من که بازآمدم
دل آگنده و کینه ساز آمدم
99
کمانی به بازو در افگند سخت
یکی تیر برسان شاخ درخت
1010
نگه کرد تا جای گردان کجاست
خدنگی به چرخ اندرون راند راست
1111
بینداخت سه جای سه چوبه تیر
برآمد خروشیدن دار و گیر
1212
چو شب روز شد انجمن شد سپاه
بران تیر کردند هر کس نگاه
1313
بگفتند کاین تیر زالست و بس
نراند چنین در کمان تیر کس
1414
چو خورشید تابان ز بالا بگشت
خروش تبیره برآمد ز دشت
1515
به شهر اندرون کوس با کرنای
خروشیدن زنگ و هندی درای
1616
برآمد سپه را به هامون کشید
سراپرده و پیل بیرون کشید
1717
سپاه اندرآورد پیش سپاه
چو هامون شد از گرد کوه سیاه
1818
خزروان دمان با عمود و سپر
یکی تاختن کرد بر زال زر
1919
عمودی بزد بر بر روشنش
گسسته شد آن نامور جوشنش
2020
چو شد تافته شاه زابلستان
برفتند گردان کابلستان
2121
یکی درع پوشید زال دلیر
به جنگ اندر آمد به کردار شیر
2222
به دست اندرون داشت گُرز پدر
سرش گشته پر خشم و پر خون جگر
2323
بزد بر سرش گُرزهٔ گاورنگ
زمین شد ز خونش چو پشت پلنگ
2424
بیفگند و بسپرد و زو درگذشت
ز پیش سپاه اندر آمد به دشت
2525
شماساس را خواست کاید برون
نیامد برون کش بخوشید خون
2626
به گرد اندرون یافت کلباد را
به گردن برآورد پولاد را
2727
چو شمشیرزن گُرز دستان بدید
همی کرد ازو خویشتن ناپدید
2828
کمان را به زه کرد زال سوار
خدنگی بدو اندرون راند خوار
2929
بزد بر کمربند کلباد بر
بران بند زنجیر پولاد بر
3030
میانش ابا کوههٔ زین بدوخت
سپه را به کلباد بر دل بسوخت
3131
چو این دو سرافگنده شد در نبرد
شماساس شد بیدل و روی زرد
3232
شماساس و آن لشکر رزم ساز
پراگنده از رزم گشتند باز
3333
پس اندر دلیران زاولستان
برفتند با شاه کابلستان
3434
چنان شد ز بس کشته در رزمگاه
که گفتی جهان تنگ شد بر سپاه
3535
سوی شاه ترکان نهادند سر
گشاده سلیح و گسسته کمر
3636
شماساس چون در بیابان رسید
ز ره قارن کاوه آمد پدید
3737
که از لشکر ویسه برگشته بود
به خواری گرامیش را کشته بود
3838
به هم بازخوردند هر دو سپاه
شماساس با قارن کینهخواه
3939
بدانست قارن که ایشان کیند
ز زاولستان ساخته بر چیند
4040
بزد نای رویین و بگرفت راه
به پیش سپاه اندر آمد سپاه
4141
ازان لشکر خسته و بسته مرد
به خورشید تابان برآورد گرد
4242
گریزان شماساس با چند مرد
برفتند ازان تیره گرد نبرد

