بخش 4
Toggle stanza 1سوی خانه رفتند هر سه چوباد
11
سوی خانه رفتند هر سه چوباد
شب آمد بخفتند پیروز و شاد
22
چو خورشید زد عکس برآسمان
پراگند بر لاژورد ارغوان
33
برفتند و هر سه بیاراستند
ابا خویشتن موبدان خواستند
44
کشیدند با لشکری چون سپهر
همه نامداران خورشیدچهر
55
چو از آمدنشان شد آگاه سرو
بیاراست لشکر چو پر تذرو
66
فرستادشان لشکری گشن پیش
چه بیگانه فرزانگان و چه خویش
77
شدند این سه پرمایه اندر یمن
برون آمدند از یمن مرد و زن
88
همی گوهر و زعفران ریختند
همی مشک با می برآمیختند
99
همه یال اسپان پر از مشک و می
پراگنده دینار در زیر پی
1010
نشستن گهی ساخت شاه یمن
همه نامداران شدند انجمن
1111
در گنجهای کهن کرد باز
گشاد آنچه یک چند گه بود راز
1212
سه خورشید رخ را چو باغ بهشت
که موبد چو ایشان صنوبر نکشت
1313
ابا تاج و با گنج نادیده رنج
مگر زلفشان دیده رنج شکنج
1414
بیاورد هر سه بدیشان سپرد
که سه ماه نو بود و سه شاه گرد
1515
ز کینه به دل گفت شاه یمن
که از آفریدون بد آمد به من
1616
بد از من که هرگز مبادم میان
که ماده شد از تخم نره کیان
1717
به اختر کس آندان که دخترش نیست
چو دختر بود روشن اخترش نیست
1818
به پیش همه موبدان سرو گفت
که زیبا بود ماه را شاه جفت
1919
بدانید کین سه جهان بین خویش
سپردم بدیشان بر آیین خویش
2020
بدان تا چو دیده بدارندشان
چو جان پیش دل بر نگارندشان
2121
خروشید و بار غریبان ببست
ابر پشت شرزه هیونان مست
2222
ز گوهر یمن گشت افروخته
عماری یک اندردگر دوخته
2323
چو فرزند را باشد آئین و فر
گرامی به دل بر چه ماده چه نر
2424
به سوی فریدون نهادند روی
جوانان بینادل راه جوی

