بخش 11
Toggle stanza 1دگر روز فرمود تا گیو و طوس
11
دگر روز فرمود تا گیو و طوس
ببستند شبگیر بر پیل کوس
22
در گنج بگشاد و روزی بداد
سپه برنشاند و بنه برنهاد
33
سپردار و جوشنوران صد هزار
شمرده به لشکر گه آمد سوار
44
یکی لشکر آمد ز پهلو به دشت
که از گرد ایشان هوا تیره گشت
55
سراپرده و خیمه زد بر دو میل
بپوشید گیتی به نعل و به پیل
66
هوا نیلگون گشت و کوه آبنوس
بجوشید دریا ز آواز کوس
77
همی رفت منزل به منزل جهان
شده چون شب و روز گشته نهان
88
درخشیدن خشت و ژوپین ز گرد
چو آتش پس پردهٔ لاجورد
99
ز بس گونهگونه سنان و درفش
سپرهای زرین و زرینه کفش
1010
تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس
برآمد ببارید زو سندروس
1111
جهان را شب و روز پیدا نبود
تو گفتی سپهر و ثریا نبود
1212
ازینسان بشد تا در دژ رسید
بشد خاک و سنگ از جهان ناپدید
1313
خروشی بلند آمد از دیدگاه
به سهراب گفتند کامد سپاه
1414
چو سهراب زان دیده آوا شنید
به باره بیامد سپه بنگرید
1515
به انگشت لشکر به هومان نمود
سپاهی که آن را کرانه نبود
1616
چو هومان ز دور آن سپه را بدید
دلش گشت پربیم و دم درکشید
1717
به هومان چنین گفت سهراب گرد
که اندیشه از دل بباید سترد
1818
نبینی تو زین لشکر بیکران
یکی مرد جنگی و گرزی گران
1919
که پیش من آید به آوردگاه
گر ایدون که یاری دهد هور و ماه
2020
سلیحست بسیار و مردم بسی
سرافراز نامی ندانم کسی
2121
کنون من به بخت رد افراسیاب
کنم دشت را همچو دریای آب
2222
به تنگی نداد ایچ سهراب دل
فرود آمد از باره شاداب دل
2323
یکی جام میخواست از میگسار
نکرد ایچ رنجه دل از کارزار
2424
وزانسو سراپردهٔ شهریار
کشیدند بر دشت پیش حصار
2525
ز بس خیمه و مرد و پردهسرای
نماند ایچ بر دشت و بر کوه جای

