بخش 13
Toggle stanza 1چو اغریرث آمد ز آمل به ری
11
چو اغریرث آمد ز آمل به ری
وزان کارها آگهی یافت کی
22
بدو گفت کاین چیست کانگیختی
که با شهد حنظل برآمیختی
33
بفرمودمت کای برادر به کش
که جای خرد نیست و هنگام هش
44
به دانش نیاید سر جنگجوی
نباید به جنگ اندرون آبروی
55
سر مرد جنگی خرد نسپرد
که هرگز نیامیخت کین با خرد
66
چنین داد پاسخ به افراسیاب
که لختی بباید همی شرم و آب
77
هر آنگه کت آید به بد دسترس
ز یزدان بترس و مکن بد به کس
88
که تاج و کمر چون تو بیند بسی
نخواهد شدن رام با هر کسی
99
یکی پر ز آتش یکی پرخرد
خرد با سر دیو کی درخورد؟
1010
سپهبد برآشفت چون پیل مست
به پاسخ به شمشیر یازید دست
1111
میان برادر به دونیم کرد
چنان سنگدل ناهشیوار مرد
1212
چو از کار اغریرث نامدار
خبر شد به نزدیک زال سوار
1313
چنین گفت کهاکنون سر بخت اوی
شود تار و ویرانشود تخت اوی
1414
بزد نای رویین و بربست کوس
بیاراست لشکر چو چشم خروس
1515
سپهبد سوی پارس بنهاد روی
همیرفت پرخشم و دل کینهجوی
1616
ز دریا به دریا همی مرد بود
رخ ماه و خورشید پر گرد بود
1717
چو بشنید افراسیاب این سخن
که دستان جنگی چه افگند بن
1818
بیاورد لشکر سوی خوار ری
بیاراست جنگ و بیفشارد پی
1919
طلایه شب و روز در جنگ بود
تو گفتی که گیتی بر او تنگ بود
2020
مبارز بسی کشته شد بر دو روی
همه نامداران پرخاشجوی

