بخش 3 - مثنوی
Toggle stanza 1دیدهای پاک بین همی باید
11
دیدهای پاک بین همی باید
تا که حسنش جمال بنماید
22
حسن جانان به جان توان دیدن
نه به هر دیده آن توان دیدن
33
ای که خوانی به عشق مغرورم
هیچ عیبم مکن، که معذورم
44
گر جمال بتم نظاره کنی
بدل سیب دست پاره کنی
55
گر تو شکل و شمایلش بینی
قد و گیسو حمایلش بینی
66
همچو من، دل اسیر او شودت
بت پرستیدن آرزو شودت
77
کیست کو را دو چشم بینا بود
پس رخ خوب او دلش نربود؟
88
هیچ کس دیدهٔ بصیر نداشت
که دل و جان به حسن او نگذاشت
99
از جمالش نمیشکیبد دل
میبرد عقل و میفریبد دل
1010
آن لطافت که حسن او دارد
دل صاحبدلان به دام آرد
1111
عشق رویش همی کند پیوست
حلقه در گوش عاشقان الست

