غزل شمارهٔ 2594
Toggle stanza 1ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن کو
11
ما غربت آشیانیم ای بلبلان وطن کو
هر چند پر فشانیم پرواز آن چمن کو
22
از شمع بزم مقصود نی شعلهایست نی دود
باید پری به هم سود پروانه سوختن کو
33
ما را برون آن در پا در هوا خروشیست
آنجاکه خلوت اوست امکان یاد منکو
44
چندی به قید هستی مفت است رقص و مستی
هر گه قفس شکستی اشغال پر زدن کو
55
افسانه گرم دارد هنگامهٔ توهم
از بوی یوسف امروز جز حرف پیرهن کو
66
خلقی به وهم هستی نامحرم عدم ماند
هر حرف کز لبش جست نالید کان دهن کو
77
صورتپرستی از خلق برد امتیاز معنی
هر چند کعبه سنگ است تسکین برهمن کو
88
آیینهداری وهم برق افکن شعور است
از شمع اگر بپرسی میکند انجمنکو
99
عمر و شرار یکسر محملکش وداعند
ای برقتاز فرصت جز رفتن آمدن کو
1010
سر رشتهای ندارد پیچ و خم تعلق
از طرهام نشان ده تا گویمت شکن کو
1111
تسکین هر غباری بر دامنی نوشتند
آوارهگرد یأسم یارب نصیب من کو
1212
بیدل لباس هستی تاکی شود حجابت
ای غرهٔ تعین آن خرقهٔکهنکو

