Toggle stanza 1
محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را
1
محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را
کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را
2
چو صحرا مشرب ما ننگ وحشت برنمی‌تابد
نگه دارد خدا از تنگی چین دامن ما را
3
چنان مطلق عنان‌تاز است شمع ما از این محفل
که رنگ رفته دارد پاس از خود رفتن ما را
4
خرامش در دل هر ذره صد توفان جنون دارد
عنان گیرید این آتش‌به‌عالم‌افکنِ ما را
5
گهر دارد حصار آبرو در ضبط امواجش
میندازید ز آغوش ادب پیراهن ما را
6
فلک در خاک می‌غلتید از شرم سرافرازی
اگر می‌دید معراج ز پا افتادن ما را
7
به اشک افتاد کار آه ما از پیش پا دیدن
ز شبنم بال تر گردید صبح گلشن ما را
8
هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن می‌چیند
ندید این بی‌خبر مژگان به‌هم‌آوردن ما را
9
از این خاشاک اوهامی که دارد مزرع هستی
به گاو چرخ نتوان پاک کردن خرمن ما را
10
چو ماهی خارخار طبع در کار است و ما غافل
که بر امواج پوشانده‌ست گردون جوشن ما را
11
ز آب زندگی تا بگذرد تشویش رعنایی
خم وضع ادب پل کرد دوش و گردن ما را
12
به حرف و صوت تا کی تیره سازی وقت ما بیدل
چراغ چارسو مپسند طبع روشن ما را

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور