غزل شمارهٔ 274
Toggle stanza 1مآلکار چه بیندکسی نظر به هوا
11
مآلکار چه بیندکسی نظر به هوا
نمیتوان خبر پاگرفت سر به هوا
22
درتن چمن ز جنونکاری خیال مپرس
به خاکریشه وگل میکند ثمر به هوا
33
زمین مزرعایجاد بسکه تنگ فضاست
نمونکاشته تخم شرر مگربه هوا
44
بهعافیتگه خاکسترم چو شعله سریست
مباد ذوق فضولیکند خبر به هوا
55
نه مقصدیست معین نه مطلبی منظور
چوگردباد همین بستهامکمر به هوا
66
جهانگرفت به رنگینی پر طاووس
غبار منکه ندانمکه داد سر به هوا
77
حدیث سرکشی از قامت بلندکه داشت
که لبگزیدهگرهبند نیشکر به هوا
88
چو شبنمیکهکند از مزاج صبح بهار
به راهت آینهها بسته چشم تر به هوا
99
ز ساز قافلهٔ عمر جمعدار دلت
که محمل نفسی دارد این سفر به هوا
1010
به دستگاه رعونت درین بساط مناز
که رفته است سرشمع بیشتر به هوا
1111
چه تنگی این همه افشرد دشت امکان را
که ابر بیضه شکستهست زیر پر به هوا
1212
دل فسرده اگر سد راه نیست چرا
گشودهاند چو صبحت هزار در به هوا
1313
تعلق دونفس ما ومن غنیمتگیر
که این غبار نیابی دم دگر به هوا
1414
به غیروصل عدم چیست مدعا بیدل
که هر نفس نفس اینجاست نامه بر به هوا

