غزل شمارهٔ 226
Toggle stanza 1با کمال اتحاد از وصل مهجوریم ما
11
با کمال اتحاد از وصل مهجوریم ما
همچو ساغر می به لب داریم و مخموریم ما
22
پرتو خورشید جز در خاک نتوان یافتن
یک زمین و آسمان از اصل خود دوریم ما
33
د رتجلی سوختیم و چشم بینش وا نشد
سخت پابرجاست جهلِ ما، مگر طوریم ما
44
با وجود ناتوانی سر به گردون سودهایم
چون مه سرخط عجزیم و مغروریم ما
55
تهمت حکم قضا را چاره نتوان یافتن
اختیار از ماست چندانی که مجبوریم ما
66
مفت ساز بندگی گر غفلت و گر آگهی
پیش نتوان برد جز کاریکه مأموریم ما
77
بحر در آغوش و موج ما همان محوِ کنار
کارها با عشق بیپرواست معذوریم ما

