غزل شمارهٔ 213
Toggle stanza 1هم آبله هم چشم پر آب است دل ما
11
هم آبله هم چشم پر آب است دل ما
پیمانهٔ صد رنگ شراب است دل ما
22
غافل نتوان بود ازین منتخب راز
هشدارکه یک نقطهکتاب است دل ما
33
باغیکه بهارش همه سنگ است دل اوست
دشتیکه غبارش همه آب است دل ما
44
ما خاک ز جا بردهٔ سیلاب جنونیم
سرمایهٔ صدخانه خراب است دل ما
55
پیراهن ما کسوت عریانی دریاست
یک پرده تنکتر ز حباب است دل ما
66
در بزموصالتکه حیا جام بهدست است
گر آب شود بادهٔ ناب است دل ما
77
منظوربتان هرکهشود حسرتش از ماست
یار آینه میبیند وآب است دل ما
88
تا آینه باقیست همانعکس جمال است
ای یأس خروشیکه نقاب است دل ما
99
تا چشمگشودیم به خویش آینه دیدیم
دریابکه تعبیر چه خواب است دل ما
1010
ای آه اثر باخته آتش نفسی چند
خون شوکه زدست توکباب است دل ما
1111
یارب نکشد خجلت محرومی دیدار
عمریستکه آیینه خطاب است دل ما
1212
آیینه همان چشمهٔ توفان خیالیست
بیدل چه توانکرد سراب است دل ما
زمین

