غزل شمارهٔ 78
Toggle stanza 1ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
11
ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
سرمایه ز خونگرمی داغ تو جگر را
22
تاگشت خیال تو دلیل ره شوقم
جوشیدن اشک آبله پاکرد نظر را
33
شد جوش خطت پردة اسرار تبسم
پوشید هجوم مگس این تنگ شکر را
44
رسوای جهانگرد مرا شوخی حسنت
جز پردهدری جوشگلی نیست سحر را
55
تاکی مژهام از نم اشکیکه ندارد
بر خاک درت عرضهکند حال جگر را
66
بر طبع ضعیفان ز حوادث المی نیست
خاشاککندکشتی خود موج خطر را
77
دانا نبود از هنر خویش برومند
از میوة خود بهره محال است شجر را
88
آیینه به آرایش جوهر چه نماید
شوخی عرق جبههٔ ماکرد هنر را
99
زنهار به جمعیت دل غره مباشید
آسودگی از بحر جداکردگهر را
1010
ای بیخبر از فیض اثرهای ندامت
ترسم نفشاری به مژه دامن تر را
1111
ازکیسه بریهای مکافات بیندیش
ای غنچهگره چندکنی خردة زر را
1212
بیدل چه بلاییکه زتوفان خروشت
در راه طلب پی نتوان یافت اثر را
زمین

