غزل شمارهٔ 1843
Toggle stanza 1گرفته اشک مرا دیده تا به دامان رقص
11
گرفته اشک مرا دیده تا به دامان رقص
چنین که داد ندانم به یاد مستان رقص
22
شرار خرمن جمعیت است خود سریت
غبار را چو نفس میکند پریشان رقص
33
اگر ز بزم جنون ساغرت به چنگ افتد
چو گرد باد توان کرد در بیابان رقص
44
طرب کجاست درین محفل ای خیال پرست
که نغمه غلغلهٔ محشر است و توفان رقص
55
درین ستمکده گویی دگر نمیباشد
سر بریدهٔ ما میکند به میدان رقص
66
ز اضطراب دل، اهل زمانه بی خبرند
بود تپیدن بسمل به پیش طفلان رقص
77
فضولی آینهٔ دستگاه کم ظرف است
به روی بحر کند قطره وقت باران رقص
88
ز خود تهی شو و شور جنون تماشا کن
به کام دل نکند ناله بی نیستان رقص
99
گشاد بال درین تنگنا خجالت داشت
شرار ما به دل سنگ کرد پنهان رقص
1010
نفس به ذوق رهایی است پر فشان خیال
و گر نه کس نکند در شکنج زندان رقص
1111
مگر به باد فروشی غبار ما ورنه
ز خاک راست نیاید به هیچ عنوان رقص
1212
مکن تغافل اگر فرصت نگاهی هست
شرار کاغذ ما کرده است سامان رقص
1313
به اعتماد نفس اینقدر چه مینازی
به اشک صرفه ندارد به دوش مژگان رقص
1414
به این ترانه صدای سپند میبالد
که تا ز خود نتوان رست نیست امکان رقص
1515
تپش ز موج گهر گل نمیکند بیدل
نکرد اشک من آخر به چشم حیران رقص

