غزل شمارهٔ 225
Toggle stanza 1صورت وهم به هستی متهم داریم ما
11
صورت وهم به هستی متهم داریم ما
چون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما
22
محملماچونجرس دوشتپشهایدلاست
شوق پندارد درین وادی قدم داریم ما
33
آنقدر فرصتکمین قطع الفتها نهایم
عمر صبحیم از نفس تیغ دو دم داریم ما
44
میتوان از پیکرما یکجهان محرابریخت
همچوابرو هرسر مو وقف خم داریم ما
55
دل متاعی نیستکز دستش توان انداختن
گرهمه خون نقش بندد مغتنم داریم ما
66
شوخ چشمی رنج استسقاء ارباب حیاست
هرقدر نظاره میبالد ورم داریم ما
77
گر بهخود سازدکسی سیر وسفر درکارنیست
اینکه هرسو میرویماز خویش رم داریمما
88
رنگها دارد بهار عالم بیرنگ عشق
حسن اگر خواهد دویی آیینه هم داریم ما
99
حیرتما حسنرا افسون مشق جلوههاست
همچوآیینه بیاضی خوش قلم داریم ما
1010
گر نباشد اشک، خجلت هم تلافی میکند
بهر عذر چشم تریک جبهه نم داریم ما
1111
دیدهٔحیران سراغ هرچهخواهی میدهد
خلقی از خود رفته و نقش قدم داریم ما
1212
چند باید بود زحمتپرور ناز امید
بیدل از سامان نومیدی چهکم داریم ما
زمین

