غزل شمارهٔ 10
Toggle stanza 1به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
11
به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
سر مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا
22
ادبگاه محبت، نازِ شوخی برنمیدارد
چو شبنم سر به مُهرِ اشک میبالد نگاه آنجا
33
به یاد محفل نازش سحرخیزست اجزایم
تبسم تا کجاها چیده باشد دستگاه آنجا
44
مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامانکن
به هم میآورد چشم تو، مژگان گیاه آنجا
55
خیال جلوهزار نیستی هم عالمی دارد
ز نقش پا، سری باید کشیدن گاهگاه آنجا
66
خوشا بزم وفا کز خجلت اظهار نومیدی
شرر در سنگ دارد پرفشانیهای آه آنجا
77
به سعی غیر، مشکل بود ز آشوب دویی رستن
سری در جیب خود دزدیدم و بردم پناه آنجا
88
دل از کمظرفیِ طاقت، نبست اِحرام آزادی
به سنگ آید مگر این جام و گردد عذرخواه آنجا
99
به کنعان هوس، گردی ندارد یوسف مطلب
مگر در خود فرورفتن کند ایجاد چاه آنجا
1010
ز بس فیض سحر میجوشد از گرد سواد دل
همه گر شب شوی، روزت نمیگردد سیاه آنجا
1111
ز طرز مشرب عشاق، سیر بینوایی کن
شکست رنگ کس آبی ندارد زیر کاه آنجا
1212
زمینگیرم به افسون دل بیمدعا بیدل
در آن وادی که منزل نیز میافتد به راه آنجا

