حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود میگذاشت و آن را نشانه میگرفت
Toggle stanza 1پادشاهی بود بس عالیگهر
11
پادشاهی بود بس عالیگهر
گشت عاشق بر غلامِ سیمبر
22
شد چنان عاشق که بیآن بت دمی
نه نشستی و نه آسودی دمی
33
از غلامانش به رتبت بیش داشت
دائماً در پیش چشم خویش داشت
44
شاه چون در قصر تیر انداختی
آن غلام از بیم او بگداختی
55
زآنک از سیبی هدف کردی مدام
پس نهادی سیب بر فرق غلام
66
سیب را بشکافتی حالی به تیر
و آن غلام از بیم گشتی چون زریر
77
زو مگر پرسید مردی بیخبر
کز چه شد گلگونهٔ رویت چو زر؟
88
این همه حرمت که پیش شه تو راست
شرح دِه کاین زرد رویت از چه خاست؟
99
گفت: بر سر مینهد سیبی مرا
گر رسد از تیرش آسیبی مرا
1010
گوید انگارم غلامی خود نبود
در سپاهم ناتمامی خود نبود
1111
ور چنان باشد که آید تیر راست
جمله گویندش ز بخت پادشاست
1212
من میان این دو غم در پیچپیچ
بر چهام جان پر خطر؟ بر هیچهیچ

