حکایت خلیلالله که جان به عزرائیل نمیداد
Toggle stanza 1چون خلیل الله درنزع اوفتاد
11
چون خلیل الله درنزع اوفتاد
جان به عزرائیل آسان مینداد
22
گفت از پس شو، بگو با پادشاه
کز خلیل خویش آخر جان مخواه
33
حق تعالی گفت اگر هستی خلیل
بر خلیل خویشتن جان کن سبیل
44
جان همی باید ستد از تو به تیغ
از خلیل خود، که دارد جان دریغ؟
55
حاضری گفتش که ای شمع جهان
ازچه میندهی به عزرائیل جان
66
عاشقان بودند جان بازان راه
تو چرا میداری آخر جان نگاه
77
گفت من چون گویم آخر ترک جان
چونک عزرائیل باشد در میان
88
بر سر آتش درآمد جبرئیل
گفت از من حاجتی خواهای خلیل
99
من نکردم سوی او آن دم نگاه
زانک بند راهم آمد جز اله
1010
چون بپیچیدم سر از جبریل من
کی دهم جان را به عزرائیل من
1111
زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار
تا از و شنوم که گوید جان بیار
1212
چون به جان دادن رسد فرمان مرا
نیم جو ارزد جهانی جان مرا
1313
در دو عالم کی دهم من جان به کس
تا که او گوید، سخن اینست و بس

