حکایت مردی که صورت افلاک بر تختهٔ خاک میکشید
Toggle stanza 1دیده باشی کان حکیم بیخرد
11
دیده باشی کان حکیم بیخرد
تختهای خاک آورد در پیش خود
22
پس کند آن تخته پر نقش و نگار
ثابت و سیاره آرد آشکار
33
هم فلک آرد پدید و هم زمین
گه بر آن حکمی کند گاهی برین
44
هم نجوم و هم برون آرد پدید
هم افول و هم عروج آرد پدید
55
هم نحوست، هم سعادت برکشد
خانهٔ موت و ولادت برکشد
66
چون حساب نحس کرد و سعد از آن
گوشهٔ آن تخته گیرد بعد از آن
77
برفشاند، گویی آن هرگز نبود
آن همه نقش و نشان هرگز نبود
88
صورت این عالم پر پیچ پیچ
هست همچون صورت آن تخته هیچ
99
تو نیاری تاب این، کنجی گزین
گرد این کم گرد و در کنجی نشین
1010
جملهٔ مردان زنان اینجا شدند
از دو عالم بینشان اینجا شدند
1111
چون نداری طاقت این راه تو
گر همه کوهی نسنجی کاه تو

