حکایت شیخ نصر آباد که پس از چهل حج طواف آتشگاه گبران میکرد
Toggle stanza 1شیخ نصرآباد را بگرفت درد
11
شیخ نصرآباد را بگرفت درد
کرد چل حج بر توکل اینت مرد
22
بعد از آن موی سپید و تن نزار
برهنه دیدش کسی با یک از ار
33
دل دلش تابی و در جانش تفی
بسته زناری و بگشاده کفی
44
آمده نه از سر دعوی و لاف
گرد آتش گاه گبری در طواف
55
گفت گفتم ای بزرگ روزگار
این چه کار تست آخر شرم دار
66
کردهای چندین حج و بس سروری
حاصل آن جمله آمد کافری
77
این چنین کار از سر خامی بود
اهل دل را از تو بدنامی بود
88
وین کدامین شیخ کرد، این راه کیست
میندانی این که آتش گاه کیست
99
شیخ گفتا کار من سخت اوفتاد
آتشم در خانه و رخت اوفتاد
1010
شد ازین آتش مرا خرمن بباد
داد کلی نام و ننگ من بباد
1111
گشتهای کالیو کار خویش من
من ندانم حیلهای زین بیش من
1212
چون درآید این چنین آتش به جان
کی گذارد نام و ننگم یک زمان
1313
تا گرفتار چنین کار آمدم
ازکنشت و کعبه بیزار آمدم
1414
ذرهای گر حیرتت آید پدید
همچو من صد حسرتت آید پدید

