حکایت شبلی که گاه مردن زنار بسته بود
Toggle stanza 1وقت مردن بود شبلی بیقرار
11
وقت مردن بود شبلی بیقرار
چشم پوشیده دلی پرانتظار
22
در میان زنارِ حیرت بسته بود
بر سر خاکستری بنشسته بود
33
گه گرفتی اشک در خاکستر او
گاه خاکستر بکردی بر سر او
44
سایلی گفتش چنین وقتی که هست
دیدهای کس را که او زنار بست؟
55
گفت میسوزم، چه سازم؟ چون کنم؟
چون ز غیرت میگدازم، چون کنم؟
66
جان من کز هر دو عالم چشم دوخت
این زمان از غیرت ابلیس سوخت
77
چون خطاب لعنتی او راست بس
از اضافت آید افسوسم بهکس
88
مانده شبلی تفته و تشنهجگر
او به دیگر کس دهد چیزی دگر
99
گر تفاوت باشدت از دست شاه
سنگ با گوهر، نهای تو مرد ِ راه
1010
گر عزیز از گوهری، از سنگ خوار
پس ندارد شاه اینجا هیچکار
1111
سنگ و گوهر را نه دشمن شو نه دوست
آن نظر کن تو که این از دست اوست
1212
گر ترا سنگی زند معشوق مست
به که از غیری گهر آری به دست
1313
مرد باید کز طلب در انتظار
هر زمانی جان کند در ره نثار
1414
نه زمانی از طلب ساکن شود
نه دمی آسودنش ممکن شود
1515
گر فرو افتد زمانی از طلب
مرتدی باشد درین ره بیادب

