حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفت
Toggle stanza 1عاشقی از فرط عشق آشفته بود
11
عاشقی از فرط عشق آشفته بود
بر سر خاکی بزاری خفته بود
22
رفت معشوقش به بالینش فراز
دید او را خفته وز خود رفته باز
33
رقعهای بنبشت چست و لایق او
بست آن بر آستین عاشق او
44
عاشقش از خواب چون بیدار شد
رقعه برخواند و برو خون بار شد
55
این نوشته بود کای مرد خموش
خیز اگر بازارگانی سیم کوش
66
ور تو مرد زاهدی، شب زنده باش
بندگی کن تا به روز و بنده باش
77
ور تو هستی مرد عاشق، شرمدار
خواب را با دیدهٔ عاشق چه کار
88
مرد عاشق باد پیماید به روز
شب همه مهتاب پیماید ز سوز
99
چون تو نه اینی نه آن، ای بیفروغ
میمزن در عشق ما لاف دروغ
1010
گر بخفتد عاشقی جز در کفن
عاشقش گویم، ولی بر خویشتن
1111
چون تو در عشق از سر جهل آمدی
خواب خوش بادت که نااهل آمدی

