...
Toggle stanza 1پادشاهی بود عالم زان او
11
پادشاهی بود عالم زان او
هفت کشور جمله در فرمان او
22
بود در فرماندهی اسکندری
قاف تا قاف جهانش لشگری
33
جاه او دو رخ نهاده ماه را
مه دو رخ بر خاک ره آن جاه را
44
داشت آن خسرو یکی عالی وزیر
در بزرگی خرده دان و خرده گیر
55
یک پسر داشت آن وزیر پر هنر
حسن عالم وقف رویش سر به سر
66
کس به زیبایی او هرگز ندید
هیچ زیبا نیز چندان عز ندید
77
از نکو رویی که بود آن دلفروز
هیچ نتوانست بیرون شد به روز
88
گر به روز آن ماه پیدا آمدی
صد قیامت آشکارا آمدی
99
برنخیزد در جهان خرمی
تا ابد محبوبتر زو آدمی
1010
چهرهای داشت آن پسر چون آفتاب
طرهای هم رنگ و بوی مشک ناب
1111
سایه بان آفتابش مشک بود
آب حیوان بی لبش لب خشک بود
1212
در میان آفتاب دلستانش
بود هم چون ذرهٔ شکل دهانش
1313
ذرهٔ او فتنهٔ مردم شده
در درونش صد ستاره گم شده
1414
چون ستاره ره نماید در جهان
سی درون ذرهای چون شد نهان
1515
زلف او بر پشتی او سرفراز
در سرافرازی به پشت افتاده باز
1616
هر شکن در طرهٔ آن سیم تن
صد جهان جان را به یک دم صد شکن
1717
زلف او بر رخ بسی منسوبه داشت
در سر هر موی صد اعجوبه داشت
1818
بود بر شکل کمانش ابرویی
خود کجا بد آن کمان را بازویی
1919
نرگس افسون گرش در دلبری
کرده از هر مژهای صد ساحری
2020
لعل او سرچشمهٔ آب حیات
چون شکر شیرین و سرسبز از نبات
2121
خط سبزش سرخ رویی جمال
طوطی سرچشمهٔ حد کمال
2222
گفتن از دندان او بیخرد گیست
کان گهر از عزت خود برد گیست
2323
مشک خالش نقطهٔ جیم جمال
ماضی و مستقبل از وی کرده حال
2424
شرح زیبایی آن زیبا پسر
از وجود او نمیآمد به سر
2525
شاه از و القصه مست مست شد
و ز بلای عشق او از دست شد
2626
گرچه شاهی سخت عالی قدر بود
چون هلالی از غم آن بدر بود
2727
شد چنان مستغرق عشق پسر
کز وجود خود نمیآمد بدر
2828
گر نبودی لحظهای در پیش او
جوی خون راندی دل بی خویش او
2929
نه قرارش بود بی او یک نفس
نه زمانی صبر بودش زین هوس
3030
روز و شب بی او نیاسودی دمی
مونس او بودش به روز و شب همی
3131
تا شبش بنشاندی روز دراز
راز میگفتی بدان مه چهره باز
3232
چون شب تاریک گشتی آشکار
شاه را نه خواب بودی نه قرار
3333
وان پسر در خواب رفتی پیش شاه
شاه میکردی به روی او نگاه
3434
در فروغ و نور شمع دلستان
جملهٔ شب خفته میبودی ستان
3535
شه در آن مه روی مینگریستی
هر شبی صد گونه خون بگریستی
3636
گاه گل بر روی او افشاندی
گاه گرد از موی او افشاندی
3737
گه ز درد عشق، چون باران ز میغ
بر رخ او اشک راندی بیدریغ
3838
گاه با آن ماه جشنی ساختی
گاه بر رویش قدح پرداختی
3939
یک نفس از پیش خود نگذاشتش
تا که بودی لازم خود داشتش
4040
کی توانست آن پسر دایم نشست
لیک بود از بیم خسرو پای بست
4141
گر برفتی یک دم از پیرامنش
شه ز غیرت سرفکندی از تنش
4242
خواستی هم مادر او هم پدر
تا دمی بینند روی آن پسر
4343
لیکشان زهره نبود از بیم شاه
تا برین قصه برآمد دیرگاه
4444
بود در همسایگی شهریار
دختری خورشید رخ همچون نگار
4545
آن پسر شد عاشق دیدار او
همچو آتش گرم شد در کار او
4646
کی شبی با او نشستی سازکرد
مجلسی چون روی خویش آغازکرد
4747
از نهان بیشاه با او درنشست
بود آن شب از قضا آن شاه مست
4848
نیم شب چون نیم مستی پادشاه
دشنهای در کف، بجست از خوابگاه
4949
آن پسر را جست ، هیچش مینیافت
عاقبت آنجا که بود آنجا شتافت
5050
دختری با آن پسر بنشسته دید
هر دو را در هم دلی پیوسته دید
5151
چون بدید آن حال شاه نامور
آتش غیرت فتادش در جگر
5252
مست و عشق و آنگهی سلطان سری
چون بود معشوق او با دیگری
5353
شاه با خود گفت بر چون من شهی
چون گزیدی دیگری، اینت ابلهی
5454
آنچ من کردم بجای تو بسی
هیچ کس هرگز نکرد آن با کسی
5555
در مکافات من آخر این کنی
رو بکن، الحق که شیرین میکنی
5656
هم کلید گنجها در دست تو
هم سر افرازان عالم پست تو
5757
هم مرا هم راز و هم همدم مدام
هم مرا هم درد و هم محرم مدام
5858
در نشینی با گدایی در نهان
از تو پردازم همین ساعت مکان
5959
این بگفت و امر کرد آن شهریار
تا ببستند آن پسر را استوار
6060
سیم خام او میان خاک راه
کرد همچون نیل خام از چوب شاه
6161
بعد از آن شد گفت تا دارش زدند
در میان صفهٔ بارش زدند
6262
گفت اول پوست از وی درکشید
سرنگون آنگه به دارش برکشید
6363
تا کسی کو گشت اهل پادشاه
تا هم آخر او به کس نکند نگاه
6464
در ربودند آن پسر را زار و خوار
تا در آویزند سر مستش ز دار
6565
شد وزیر آگاه از حال پسر
خاک بر سر گفت ای جان پدر
6666
این چه خذلان بود کامد در رهت
چه قضا بود این که دشمن شد شهت
6767
بود آنجا دو غلام پادشاه
عزم کرده تا کنند او را تباه
6868
آن وزیر آمد دلی پر درد و داغ
هر یکی را داد دری شب چراغ
6969
گفت امشب هست مست این پادشاه
وین پسر را نیست چندینی گناه
7070
چون شود هشیار شاه نامدار
هم پشیمان گردد وهم بیقرار
7171
هرک او را کشته باشد بیشکی
شاه از صد زنده نگذارد یکی
7272
آن غلامان جمله گفتند این نفس
گر بیاید شه نبیند هیچ کس
7373
درزمان از ما بریزد جوی خون
پس کند بردار ما را سرنگون
7474
خونیی آورد از زندان وزیر
بازکردش پوست از تن همچوسیر
7575
سرنگوسارش زدار آونگ کرد
خاک از خونش گل گل رنگ کرد
7676
وآن پسر را کرد درپرده نهان
تا چه زاید از پس پرده جهان
7777
شاه چون هشیار شد روزی دگر
همچنان میسوخت از خشمش جگر
7878
آن غلامانرا بخواند آن پادشا
گفت با آن سگ چه کردید از جفا
7979
جمله گفتندش که کردیم استوار
درمیان صفه بارش بدار
8080
پوستش کردیم سرتاسر برون
بر سردارست اکنون سرنگون
8181
شاه چون بشنود آن پاسخ تمام
شاد گشت از پاسخ آن دو غلام
8282
هر یکی را داد فاخر خلعتی
یافت هریک منصبی ورفعتی
8383
شاه گفتا همچنان تا دیرگاه
خوار بگذارید بردارش تباه
8484
تا زکار این پلید نابکار
عبرتی گیرند خلق روزگار
8585
چون شنود این قصه خلق شهر او
جمله را دل درد کرد از بهر او
8686
درنظاره آمدند آنجا بسی
باز مینشناختندش هر کسی
8787
گوشتی دیدند خلقان غرق خون
پوست از وی درکشیده سرنگون
8888
آن که و مه هرک دیدش آن چنان
همچو باران خون گرستی در نهان
8989
روز تا شب ماتم آن ماه بود
شهر پردرد و دریغ و آه بود
9090
بعد روزی چند، بی دلدار خویش
شه پشیمان گشت از کردار خویش
9191
خشم او کم گشت، عشقش زور کرد
عشق شاه شیردل را مور کرد
9292
پادشاهی با چنان یوسف وشی
روز و شب بنشسته در خلوت خوشی
9393
بوده دایم از شراب وصل مست
در خمار وصل چون داند نشست
9494
عاقبت طاقت نماندش یک نفس
کار او پیوسته زاری بود و بس
9595
جان او میسوخت از درد فراق
گشت بی صبر و قرار از اشتیاق
9696
در پشیمانی فروشد پادشاه
دیده پر خون کرد و سر بر خاک راه
9797
جامه نیلی کرد و در برخود ببست
در میان خون و خاکستر نشست
9898
نه طعامی خورد از آن پس نه شراب
در رمید از چشم خون افشانش خواب
9999
چون در آمد شب، برون شد شهریار
کرد از اغیار خالی زیر دار
100100
رفت تنها زیر دار آن پسر
یاد میآورد کار آن پسر
101101
چون ز یک یک کار او یاد آمدیش
ازبن هر موی فریاد آمدیش
102102
بر دل او درد بی اندازه شد
هر زمانش ماتم نو تازه شد
103103
بر سر آن کشته مینالید زار
خون او در روی میمالید زار
104104
خویش را در خاک میافکند او
پشت دست از دست برمی کند او
105105
گر شمار اشک او کردی کسی
بیشتر بودی زصد باران بسی
106106
جملهٔ شب بود تنها تا بروز
همچو شمعی در میان اشک و سوز
107107
چون نسیم صبح گشتی آشکار
با وثاق خویش رفتی شهریار
108108
درمیان خاک وخاکستر شدی
درمصیبت هر زمان با سرشدی
109109
چون برآمد چل شبان روزتمام
همچو مویی شد شه عالی مقام
110110
در فرو بست وبزیر دار او
گشت درتیمار او بیمار او
111111
کس نداشت آن زهره درچل روزوشب
تا گشاید درسخن با شاه لب
112112
از پس چل شب نه نان خورد و نه آب
آن پسر را دید یک ساعت بخواب
113113
روی همچون ماه اودراشک غرق
ازقدم در خون نشسته تا بفرق
114114
شاه گفتش ای لطیف جان فزای
ازچه غرق خون شدی سرتابپای
115115
گفت در خون ز آشنایی توم
وین چنین از بی وفایی توم
116116
بازکردی پوست از من بی گناه
این وفاداری بود ای پادشاه
117117
یار با یارخود آخر این کند
کافرم گر هیچ کافر این کند
118118
من چه کردم تا تو بردارم کنی
سربری وسرنگوسارم کنی
119119
روی اکنون میبگردانم ز تو
تا قیامت داد بستانم ز تو
120120
چون شود دیوان دادارآشکار
داد من بستاند از تو کردگار
121121
شاه چون بشنود از آن مه این جواب
درزمان درجست دل پر خون زخواب
122122
شور غالب گشت برجان ودلش
هرزمانی سختتر شدمشکلش
123123
گشت بس دیوانه وازدست شد
ضعف درپیوست وغم پیوست شد
124124
خانهٔ دیوانگی دربازکرد
نوحهٔ بس زار زار آغاز کرد
125125
گفت ای جان ودلم، بی حاصلم
چون شود از تشویر تو جان ودلم
126126
ای بسی سر گشتهٔ من آمده
پس بزاری کشتهٔ من آمده
127127
همچو من گوهر شکست خود که کرد
اینچ من کردم بدست خود که کرد
128128
میسزد گر من به خون آغشتهام
تا چرا معشوق خود را کشتهام
129129
درنگر آخر کجایی ای پسر
خط مکش در آشنایی ای پسر
130130
تو مکن بد گرچه من بد کردهام
زانک این بد جمله با خود کردهام
131131
من چنین حیران و غمناک از توم
خاک بر سر بر سر خاک از توام
132132
از کجا جویم ترا ای جان من
رحمتی کن بر دل حیران من
133133
گر جفا دیدی تو از من بی وفا
تو وفاداری، مکن با من جفا
134134
از تنت گر ریختم خون بیخبر
خون جانم چند ریزی ای پسر
135135
مست بودم کین خطا بر من برفت
خود چه بود این کز قضا بر من برفت
136136
گر تو پیش از من برفتی ناگهان
بی تو من کی زنده مانم در جهان
137137
بی تو چون یکدم سر خویشم نماند
زندگانی یک دو دم بیشم نماند
138138
جان به لب آورد بی تو شهریار
تا کند در خون بهای تو نثار
139139
مینترسم من ز مرگ خویشتن
لیک ترسم از جفای خویش من
140140
گر شود جاوید جانم عذر خواه
هم نیارد خواست عذر این گناه
141141
کاشکی حلقم ببریدی به تیغ
وز دلم گم گشتی این درد و دریغ
142142
خالقا جانم درین حیرت بسوخت
پای تا فرق من از حسرت بسوخت
143143
من ندارم طاقت و تاب فراق
چند سوزد جان من در اشتیاق
144144
جان من بستان به فضل ای دادگر
زانک من طاقت نمیدارم دگر
145145
همچنین میگفت تا خاموش شد
در میان خامشی بیهوش شد
146146
عاقبت پیک عنایت در رسید
شکر ما بعد شکایت در رسید
147147
چون ز حد بگذشت درد پادشاه
بود پنهان آن وزیر آن جایگاه
148148
شد بیاراست آن پسر را در نهان
پس فرستادش بر شاه جهان
149149
آمد از پرده برون چون مه ز میغ
پیش خسرو رفت با کرباس و تیغ
150150
در زمین افتاد پیش شهریار
همچو باران اشک میبارید زار
151151
چون بدید آن ماه را شاه جهان
میندانم تا چه گویم این زمان
152152
شاه در خاک و پسر در خون فتاد
کس چه داند کین عجایب چون فتاد
153153
هرچ گویم بعد ازین ناگفتنیست
دُر چو در قعرست هم ناسُفتنیست
154154
شاه چون یافت از فراق او خلاص
هر دو خوش رفتند در ایوان خاص
155155
بعد ازین کس واقف اسرار نیست
زانک اینجا موضع اغیار نیست
156156
آنچ آن یک گفت آن دیگر شنود
کور دید آن حال، گوش کر شنود
157157
من کیم آنرا که شرح آن دهم
ور دهم آن شرح خط برجان دهم
158158
نارسیده چون دهم آن شرح من
تن زنم چون ماندهام در طرح من
159159
گر اجازت باشد از پیشان مرا
زود فرمایند شرح آن مرا
160160
چون سر یک موی نیست این جایگاه
جز خموشی روی نیست این جایگاه
161161
نیست ممکن آنک یابد یک زمان
جز خموشی گوهری تیغ زفان
162162
گرچه سوسن ده زفان بیش آمدست
عاشق خاموشی خویش آمدست
163163
این زمان باری سخن کردم تمام
کار باید، چند گویم، والسلام

