حکایت باز
Toggle stanza 1باز پیش جمع آمد سرفراز
11
باز پیش جمع آمد سرفراز
کرد از سِّرِ معالی پرده باز
22
سینه میکرد از سپهداری خویش
لاف میزد از کلهداری خویش
33
گفت: من از شوق دست شهریار
چشم بربستم ز خلقِ روزگار
44
چشم از آن بگرفتهام زیر کلاه
تا رسد پایم به دست پادشاه
55
در ادب خود را بسی پروردهام
همچو مرتاضان ریاضت کردهام
66
تا اگر روزی بر شاهم برند
از رسوم خدمت آگاهم برند
77
من کجا سیمرغ را بینم به خواب؟
چون کنم بیهوده سوی او شتاب؟
88
زُقهای از دست شاهم بس بوَد
در جهان این پایگاهم بس بوَد
99
چون ندارم رهروی را پایگاه
سرفرازی میکنم بر دست شاه
1010
من اگر شایستهٔ سلطان شوم
به که در وادی بیپایان شوم
1111
روی آن دارم که من بر روی شاه
عمر بگذارم خوشی این جایگاه
1212
گاه شه را انتظاری میکنم
گاه در شوقش شکاری میکنم
1313
هدهدش گفت: ای به صورت مانده باز!
از صفت دور و به صورت مانده باز
1414
شاه را در مُلک اگر همتا بود
پادشاهی کی بر او زیبا بود؟
1515
سلطنت را نیست چون سیمرغ کس
زآنک بیهمتا به شاهی اوست و بس
1616
شاه نبود آنک در هر کشوری
سازد او از خود ز بیمغزی سری
1717
شاه آن باشد که همتا نبوَدش
جز وفا و جز مدارا نبوَدش
1818
شاه دنیا گر وفاداری کند
یک زمان دیگر گرفتاری کند
1919
هرک باشد پیش او نزدیکتر
کار او بیشک بود تاریکتر
2020
دائماً از شاه باشد بر حذر
جان او پیوسته باشد پُر خطر
2121
شاه دنیا فیالمثل چون آتش است
دور باش از وی که دوری زو خوش است
2222
زآن بوَد، در پیش شاهان دور باش
کای شده نزدیک شاهان! دور باش

