حکایت شیخی خرقهپوش که عاشق دختر سگبان شد
Toggle stanza 1بود شیخی خرقه پوش و نامدار
11
بود شیخی خرقه پوش و نامدار
برد از وی دختر سگبان قرار
22
شد چنان در عشق آن دلبر زبون
کز دلش میزد چو دریا موج خون
33
بر امید آنک بیند روی او
شب بخفتی با سگان در کوی او
44
مادر دختر از آن آگاه شد
گفت شیخا چون دلت گمراه شد
55
پیر اگر بر دست دارد این هوس
پیشهٔ ما هست سگبانی و بس
66
رنگ ماگیری و سگبانی کنی
بعد سالی عقد و مهمانی کنی
77
چون نبود آن شیخ اندر عشق سست
خرقه را بفکند و شد در کار چست
88
با سگی در دست در بازار شد
قرب سالی از پی این کار شد
99
صوفی دیگر که بودش هم نفس
چون چنانش دید گفت ای هیچ کس
1010
مدت سی سال بودی مرد مرد
این چرا کردی و هرگز این که کرد
1111
گفت ای غافل مکن قصه دراز
زانک اگر پرده کنی زین قصه باز
1212
حق تعالی داند این اسرار را
با تو گرداند همی این کار را
1313
چون ببیند طعنهٔ پیوست تو
سگ نهد از دست من بر دست تو
1414
چند گویم این دلم از درد راه
خون شد و یک دم نیامد مرد راه
1515
من ببیهوده شدم بسیار گوی
وز شما یک تن نشد اسرارجوی
1616
گر شما اسرار دان ره شوید
آنگهی از حرف من آگه شوید
1717
گر بگویم بیش ازین در ره بسی
جمله در خوابید، کو رهبر کسی

