حکایت ابوسعید مهنه با قایمی که شوخ بر بازوی او می‌آورد

Toggle stanza 1
بوسعید مِهنه در حمّام بود
1
بوسعید مِهنه در حمّام بود
قایِمش افتاده‌مردی خام بود
2
شوخِ شیخ آورد تا بازوی او
جمع کرد آن جمله پیش روی او
3
شیخ را گفتا بگو ای پاک‌جان
تا جوان‌مردی چه باشد در جهان؟
4
شیخ گفتا شوخ پنهان کردنست
پیش چشم خلق، ناآوردنست
5
این جوابی بود بر بالای او
قایِم افتاد آن زمان در پای او
6
چون به نادانیِّ خویش اقرار کرد
شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد
7
خالقا، پروردگارا ، مُنْعِما
پادشاها، کارسازا ، مُکْرِما
8
چون جوانمردیِّ خلق عالَمی
هست از دریای فضلت شبنمی
9
قایم مطلق تویی اما به ذات
وز جوان‌مردی ببایی در صفات
10
شوخی و بی‌شرمیِ ما در گذار
شوخ ما را پیش چشم ما میار

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور