حکایت مردی که پسر جوانش به چاه افتاد
Toggle stanza 1در ده ما بود برنایی چو ماه
11
در ده ما بود برنایی چو ماه
اوفتاد آن ماه یوسفوش به چاه
22
در زبر افتاد خاک او را بسی
عاقبت ز آنجا بر آوردش کسی
33
خاک بر وی گشته بود و روزگار
با دو دم آورده بودش کار و بار
44
آن نکو سیرت محمد نام بود
تا بدان عالم ازو یک گام بود
55
چون پدر دیدش چنان، گفت ای پسر
ای چراغ چشم وای جان پدر
66
ای محمد، با پدر لطفی بکن
یک سخن گو، گفت آخر کو سخن
77
کو محمد، کو پسر، کو هیچ کس
این بگفت و جان بداد، این بود و بس
88
درنگر ای سالک صاحب نظر
تا محمد کو و آدم، درنگر
99
آدم آخر کو و ذریات کو
نام جزویات و کلیات کو
1010
کو زمین، کو کوه و دریا، کو فلک
کو پری، کو دیو و مردم ،کو ملک
1111
کو کنون آن صد هزاران تن زخاک
کو کنون آن صد هزاران جان پاک
1212
کو به وقت جان بدادن پیچ پیچ
کو کسی، کو جان و تن، کو هیچهیچ
1313
هر دو عالم را و صد چندان که هست
گر بسایی و ببیزی آنک هست
1414
چون سرای پیچ پیچ آید ترا
با سر غربال هیچ آید ترا

