گفتار یک صوفی با مردی که کلیدش را گم کرده بود
Toggle stanza 1صوفیی میرفت، آوازی شنید
11
صوفیی میرفت، آوازی شنید
کان یکی میگفت گم کردم کلید
22
که کلیدی یافتست این جایگاه
زانک دربستست این بر خاک راه
33
گر در من بسته ماند، چون کنم
غصهٔ پیوسته ماند، چون کنم
44
صوفیش گفتا؛که گفتت خسته باش
در چو میدانی برو، گو بسته باش
55
بر در بسته چو بنشینی بسی
هیچ شک نبود که بگشاید کسی
66
کار تو سهل است و دشوار آن من
کز تحیر میبسوزد جان من
77
نیست کارم را نه پایی نه سری
نه کلیدم بود هرگز نه دری
88
کاش این صوفی بسی بشتافتی
بسته یا بگشادهای در، یافتی
99
نیست مردم را نصیبی جز خیال
می نداند هیچ کس تا چیست حال
1010
هر که گوید چون کنم، گو چون مکن
تا کنون چون کردهای اکنون مکن
1111
هر که او در وادی حیرت فتاد
هر نفس در بیعدد حسرت فتاد
1212
حیرت و سرگشتگی تا کی برم
پی چو گم کردند من چون پی برم
1313
میندانم کاشکی میدانمی
که اگر میدانمی حیرانمی
1414
مر مرا اینجا شکایت شکر شد
کفر ایمان گشت و ایمان کفر شد

