حکایت صعوه
Toggle stanza 1صعوه آمد، دل ضعیف و تن نزار
11
صعوه آمد، دل ضعیف و تن نزار
پای تا سر همچو آتش بیقرار
22
گفت: من حیران و فرتوت آمدم
بیدل و بیقوت و قوت آمدم
33
همچو موسی بازو و زوریم نیست
وز ضعیفی، قوَت موریم نیست
44
من نه پر دارم، نه پا، نه هیچ نیز
کی رسم در گَردِ سیمرغ عزیز؟
55
پیش او این مرغ عاجز کی رسد؟
صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد؟
66
در جهان او را طلبکاران بسیست
وصل او کی لایق چون من کسیست؟
77
در وصال او چو نتوانم رسید
بر محالی راه نتوانم برید
88
گر نهم رویی به سوی درگهش
یا بمیرم یا بسوزم در رهش
99
چون نیَم من مرد او، این جایگاه
یوسف خود باز میجویم ز چاه
1010
یوسفی گم کردهام در چاهسار
بازیابم آخرش در روزگار
1111
گر بیابم یوسف خود را ز چاه
بر پرم با او من از ماهی به ماه
1212
هدهدش گفت: ای ز شنگی و خوشی
کرده در افتادگی صد سرکشی!
1313
جمله سالوسی تو، من این کی خَرم؟
نیست این سالوسیِ تو درخورم
1414
پای در ره نه، مزن دم، لب بدوز
گر بسوزند این همه تو هم بسوز
1515
گر تو یعقوبی به معنی فیالمثل
یوسفت ندهند کمتر کن حیل
1616
میفروزد آتشِ غیرت مدام
عشق یوسف هست بر عالم حرام

